حرفهاي ما هنوز ناتمام...
تا نگاه ميكني:
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي!
پيش از آنكه با خبر شوي
لحظه عزيمت تو ناگزير ميشود
آي...
اي دريغ و حسرت هميشگي!
ناگهان
چقدر زود
دير مي شود!
نا شناس
چگونه باز کنم بال در هوای وصال که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق
حرفهاي ما هنوز ناتمام...
تا نگاه ميكني:
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي!
پيش از آنكه با خبر شوي
لحظه عزيمت تو ناگزير ميشود
آي...
اي دريغ و حسرت هميشگي!
ناگهان
چقدر زود
دير مي شود!
نا شناس
هيچ محدوديتي در مورد آنچه مي توانيد انجام بدهيد وجود نخواهد داشت به شرطي كه ياد بگيريد چطور " قورباقه را قورت بدهيد!"
قديمي ها گفنه اند: اگر اولين كاري كه هر روز صبح بايد انجام بدهي اين باشد كه قورباقه زنده اي را قورت بدهي در بقيه روز خيالت راحت است كه سخت ترين كار خود را انجام داده اي.
قورباقه شما در واقع بزرگترين و مهم ترين كاري است كه بايد انجام بدهيد. همان كاري كه اگر الان فكري برايش نكنيد به احتمال زياد همين طور براي انجام آن تنبلي خواهيد كرد. ضمنا كار مورد نظر همان كاري است كه انجام آن در حال حاضر مي تواند بيشترين تاثير مثبت را در زندگي شما بگذارد.
قديمي ها همچنين گفته اند: اگر قرار است دو تا قورباقه را بخوري اول آن يكي را كه زشت تر است بخور!
منظور اينست كه اگر دو كار مهم را در پيش رو داريد، اول كاري را كه بزرگتر، سخت تر و مهم تر است انجام بدهيد. خود را موظف كنيد كه بلافاصله دست به كار شويد و آنقدر مداومت بخرج دهيد تا كار را به اتمام برسانيد، پيش از آنكه دست به انجام كار ديگري بزنيد.
از كتاب "قورباقه را قورت بده!" نوشته برايان تريسي
ليلت عزيزم!
سلام، كريسمس مبارك، سالهايت چون شاخه هاي كاج سبز، روزهايت چون چراغهاي روي شاخه رنگي باد!
حواريون نشسته بودند. مسيحيت آب آورد. پاي همه را شست. با مهرباني و لطفي كه تنها از پسر مريم برمي آمد.
چه دوست داشتني است ليلت اين مرد! آدم دلش مي خواهد بپرد دستش راببوسد. كاش من پترس او بودم...لوقاي او...شمعون او...حواري او...ولي نيستم. من يوحناي مسيحي هستم كه پاي حواري نمي شويد...كه دست حواري مي برد.
من يوحناي مسيحي هستم كه دست را مي برد، من به شمشيرش بوسه مي زنم حتي اگر لبه اش زبانم راببرد؛ ولي انصافا ليلت!اين مرد آياباور كردني است؟
مجسمه در دستهاي مسيح تو بود؛ مجسمه كبوتري گلي در او دميد. كبوتر جان گرفت، پرواز كرد. همه ايمان آوردند. درست همانطور كه يك معجزه بايد باشد. پرواز دادن يك مجسمه! آه! چقدر آدم دلش مي خواهد به اين پيامبر ايمان بياورد. همام آمد. آدم گلي . گفت: "حرف!" گفت: "تشنه ام" مسيح من گفت: " برو خوش باش!خدا با خوبان است." همام گفت: " نه!بيش از اين! من تشنه ام، خوبان كي اند؟ چطورند؟"
مسيح من مي توانست بگويد: "مومن اند، نماز مي خوانند، روزه،صدقه، خمس و..." مثل همه آن چه پيغمبران تاريج گفته اند؛ ولي نگفت. او مثل همه نبود.
گفت: "دنيا آنها را مي خواهد، نمي خواهندش! اسيرشان مي كند، جانشان را مي دهند تا آزاد شوند."
گفت: " اگر اجلي كه خدا خواسته نبود، لحظه اي جانشان در كالبد نمي ماند؛ پرمي كشيد."
گفت: " خوف مانند چوبي كه مي تراشند آنها را مي تراشد مردم مي بينندشان."
مي گويند آنها بيمارند و آنها بيمار نيستند. مي گويند ديوانه اند و آنها ديوانه چيز بزرگي هستند."
و باز گفت و گفت و گفت. همام چون صاعقه زده اي بيهوش شد. خشك شد! مجسمه شد! ...و مرد!
دم مسيح تو، كبوتر گلي را جان داد. دم مسيح من، جان آدم گلي را گرفت. چه شباهتي!
از من نپرس چرا او با انسان چنين مي كند؟ از من نپرس چرا او معلم تكليف هاي سخت، امتحان هاي شاق و جريمه هاي بزرگ است؟ دست روي دلم نگذار. دلم زخم است. زخم تنهايي شادگردي كه زير نگاه غضبناك معلم سخت گيرش، عاشقانه از شوق مي لرزد.
او پنهاني ترين لايه ها را هم زلال مي خواهد. او كوچكي روحم را جريمه مي كند، حتي اگرهزار، ركعت نماز همراه آورده باشم. وقتي عيساي انجيل متي نصحيتم مي كند، كودك مي شوم. همه چيز ساده و كودكانه مي شود. مهربانانه بايد همه را دوست بدارم. با يك اعتراف از گناهانم پاك مي شوم؛ شاد مي شوم. مي توانم از شادي برقصم.
روبه روي كتاب خطبه هاي او، ناگهان بزرگ مي شوم. او ناگهان تمام شادي هاي حقير كودكانه را مي گيرد. همه سختي هاي شگرف، رنجهاي ژرف و اندوه هاي سترگ را در كوله ام مي ريزد. من بايد از غم خلخالي كه در دور دستها از پاي زني كشيده اند، بميرم. چون مرا بزرگ مي خواهد.
به جاي شادي هاي كودكانه بايد لذت بهجت هاي عميق را بچشم. بايد ديوانه امر ديوانه امر عظيمي باشم. بايد جانم را بدهم تا دنيا اسيرم نكند. بايد...مي دانم او؟ او همان امانتي نيست كه كوهها نكشيدند؟
ليلت! حرفهايم تمام شد. تنها يك رازتلخ مانده است كه اگر نگويم باز آن ميهماني ناتمام مي ماند.
مسيح ما هم مصلوب شد! كاش مي شد اين جمله را همين طور مجهول گذاشت و برايش فاعلي پيدا نكرد؛ اما نمي شود! ما مسيحمان را خودمان مصلوب كرديم. با دستها و دلهاي خودمان، باورت مي شود؟
ليلت! باورت مي شود؟ من نمي دانم يوحناي او هستم يا يهوداي او؟ اقلا تو مي داني كه اگر روز مرگ عيسي بودي، پترس بودي، در ديري دور، سربه ديوار نهاده مي گريستي و اين تنها يهودا بود كه كنار صليب ايستاده بود و نگاه مي كرد.
ولي نمي دانم؛ چون همه بودند. يهودا و يوحنا دست در دست. "محبين غال و مبغضين قال" شانه در شانه. آنها كه تا مرزهاي پرستش دوستش مي داشتند و آنها كه خونش را تشنه بودند. همه بوديم صف در صف ايستاده و نگاه كرديم.
ليلت! نامه اي كه باز روي ميزم تا ژانويه بعد مي ماند تمام شد. كاغذ خيس خيس است. راستي باز هم بگويم: "كريسمس مبارك"
برگرفته از كتاب"خداخانه دارد"