تبليغاتX
vesal

vesal

چگونه باز کنم بال در هوای وصال که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق

 

زندگي يعني يك سار پريد

                                 از چه دلتنگ شدي

                                                          دل خوشي ها كم نيست

مثلا اين خورشيد

                      كفتر آن هفته

                                      كودك پس فردا،

                                       يك نفر ديشب مرد

                                                             و هنوزم نان گندم خوب است

                                   وهنوز آب مي ريزد پايين و

                                                                   اسبها مي نوشند.

                                                                                           سهراب

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 23:2  توسط somayeh  | 

 

ايستگاه خدا

 

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:

مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟


قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

 

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .

 

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .


مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .


و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 8:43  توسط somayeh  | 

قلوه سنگهای زندگی

 

در آخرین روز ترم پایانی دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگینی را داخل کلاس درس آورد . وقتی که کلاس رسمیت پیدا کرد  استاد یک لیوان بزرگ شیشه ای از جعبه بیرون آورد و روی میز گذاشت . سپس ...

چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل لیوان انداخت . آنگاه از دانشجویان که با تعجب به او نگاه می کردند ، پرسید : آیا لیوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است .استاد مقداری سنگ ریزه را از جعبه برداشت و آن ها را روی قلوه سنگ های داخل لیوان ریخت . بعد لیوان را کمی تکان داد تا ریگ ها به درون فضا های خالی بین قلوه سنگ ها بلغزند . سپس از دانشجویان پرسید : آیا لیوان پر  شده است ؟  همگی پاسخ دادند : بله پر شده است .

 

استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتی شن را برداشت و داخل لیوان ریخت . ذرات شن به راحتی فضاهای کوچک بین قلوه سنگ ها و ریگ ها را پر کردند . استاد یک بار دیگر از دانشجویان پرسید : آیا لیوان پر شده است ؟ دانشجویان همصدا جواب دادند : بله پر شده است .استاد از داخل جعبه یک بطری آب برداشت و آن را درون لیوان خالی کرد . آب تمام فضاهای کوچک بین ذرات شن را هم پر کرد . این بار قبل از این که استاد سوالی بکند دانشجویان با خنده فریاد زدند: بله پر شده..

 

بعد از آن که خنده ها تمام شد استاد گفت : این لیوان مانند شیشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چیزهای مهم زندگی شما مثل سلامتی ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند . چیزهایی که اگر هر چیز دیگری را از دست دادید و فقط اینها برایتان باقی ماندند هنوز هم زندگی شما پر است .

 

استاد نگاهی به دانشجویان انداخت و ادامه داد : ریگ ها هم چیزهای دیگری هستند که در زندگی مهمند . مثل شغل ، ثروت  ، خانه و ذرات شن هم چیزهای کوچک و بی اهمیت زندگی هستند . اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل لیوان بریزید ، دیگر جایی برای سنگها و ریگها باقی نمی ماند . این وضعیت در مورد زندگی شما هم صدق می کند .در زندگی حواستان را به چیزهایی معطوف کنید که واقعا اهمیت دارند .

 

ابتدا به قلوه سنگ های زندگیتان برسید . بقیه چیزها حکم ذرات شن را دارند.

 

برگرفته از کتاب : عشق بدون قید و شرط

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 20:4  توسط somayeh  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 19:42  توسط somayeh  | 

 

لوييز ردن،زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ،و نگاهي مغموم.وارد خوار و بار فروشي محله شد و با فروتنياز صاحب مغازه خواست كمي خوارو بار به او بدهد.به نرمي گفت شوهرش بيمار استو نميتواند كار كند و شش بچه شان بي غذا مانده اند. جان لاك هاوس،صاحب مغازه،با بي اعتنايي،محلش نگذاشت وبا حالت بدي خواست او را بيرون كند.

زن نيازمند،در حالي كه اصرار ميكرد گفت:" آقا،شما را به خدا،به محض اين كه بتوانم پولتان را مي آورم."

جان گفت نسيه نمي دهد.

مشتري ديگري كه كنار پيش خوان ايستاده بود،و گفت و گوي آن دو را مي شنيد به مغازه دار گفت:" ببين خانم چه مي خواهد،خريد اين خانم با من." خوارو بار فروش با اكراه گفت:" لازم نيست،خودم مي دهم.ليست خريدت كو؟" لوييزگفت:"اينجاست."

" ليستت را بگذار روي ترازو.به اندازه وزنش،هر چه خواستي ببر."

لوييز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد، و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كفه ترازو پايين رفت.

خواروبار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد.

مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ديگر ترازو كرد. كفه ترازو برابر نشد، آنقدر چيز گذاشت تا كفه ها برابر شدند. در اين وقت، خواروبارفروش با تعجب و دلخوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته شده است. كاغذ ليست خريد زن نبود كه نوشته بود:

" اي خداي عزيزم، تواز نياز من باخبري، خودت آنرا برآورده كن."

مغازه دار با بهت جنسها را به لوييز داد و همانجا ساكت ومتحير خشكش زد. لوييز خداحافظي كرد و رفت.

مشتري يك اسكناس 50دلاري به مغازه دار داد و گفت:"تا آخرين پني اش مي ارزيد."

فقط اوست كه مي داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است............

دعا بهترين هديه رايگاني است كه ميتوان به هر كس داد، و پاداش بسيار برد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 19:31  توسط somayeh  |